بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )

117

عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )

برايم نماند كه كشتى غرق شده است . من در عزاى غرق كشتى و متاع آن نشستم و مردم نيز به نزد من آمده تسليت مىگفتند ، سپس به كار خود مشغول شدم و هيچ ترديدى در تلف شدن كشتى نداشتم زيرا هيچكس نبود كه از دريا بيايد و خبرى از آن داشته باشد ، دو ماه ديگر گذشت ، روزى مردى آمد و به من بشارت داد كه كشتى در ساحل از دور نمايان است من به ساحل رفتم و كشتى خودم را ديدم كه وارد بندر شد و وكيل من از آن پياده شده نزد من آمد ، از او احوال پرسيدم گفت خوش و سلامت ، پرسيدم آيا از كالاى كشتى چيزى از دست داده‌اى ؟ و يا چيزى به دريا افكنده‌ايد ؟ گفت : حتى خلال دندانى هم از دست نداده‌ايم . شكر خداى را بجا آورده گفتم فلان چوب را چه كردى گفت آن را به مبلغ سى و چند دينار فروختم و با بهاى آن براى تو اجناسى خريده‌ام از اين سخن تعجب من افزون گشت ، آنگاه حساب معاملات خود را داد و معاملهء چوب نيز در آن بود . من اصرار كردم و گفتم چاره‌اى ندارى مگر آنكه حقيقت قضيه چوب را به من بگوئى و به او فشار آوردم تا شرح قضيه را چنين گفت : چون به عمان رسيديم و آنچه در كشتى بود به ساحل برديم طوفان شديدى در دريا پديد آمد و امواج دريا چوبها را به دريا برد سپس موجى ديگر مقدارى ماسه به ساحل رانده و به خواست خداوند چوبها در زير ماسه‌ها پوشيده شد و محفوظ ماند . روز بعد سرنشينان كشتى را جمع كردم و به جمع‌آورى كالاهاى خود مشغول شديم چون كار به اتمام رسيد ديديم از كالاهاى ما هيچ چيز گم نشده مگر همان قطعه چوب بزرگى كه از آن تو بود انديشيدم كه شايد در زير شن‌هاى ساحل پنهان شده باشد پس به كندن ساحل پرداخته ولى اثرى از آن نيافتيم . معلوم شد امواج دريا آن را با خود برده تا به صاحبش تسليم كند و اين از عجيب‌ترين